حافظ


   

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس

من و همصحتبی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان 

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست،چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

باور داشتن

   

تصمیم بگیرید چه می خواهید. باور داشته باشید که می توانید آنرا داشته باشید. باور داشته باشید که لیاقت داشتنش را دارید و برایتان امکان پذیر است. پس هر روز چند دقیقه ای چشمانتان را ببندید و تصور کنید که آنچه می خواهید را هم اکنون در اختیار دارید. احساس داشتن آن را همین حالا حس کنید. سپس از آن حالت بیرون بیایید و تمرکزتان را به چیزهایی بدهید که واقعاً خواستارش هستید. از ین کار واقعاً لذت ببرید. پس باقی روزتان را طی کنید و خواسته تان را به گوش دنیا برسانید. ایمان داشته باشید که جهان خودش می داند چگونه آنرا عملی سازد.
(جک کن فیلد)

هند

تصاویری از هند و مردمش



بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حافظ


خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم

شطح و طامات به بازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر به ره آورد سفر

دلق بسطامی و سجاده ی طامات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

باتو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ار نی گوی به میقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم

علم عشق تو بربام سماوات بریم

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد

از گلستانش به زندان مکافات بریم

شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش

گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشانسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه میبارد ازین سقف مقرنس برخیز

تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

جاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

برخورد

    

یک سالی بود که هم دیگر را ندیده بودند. در یکی از کوچه های شهرشان با ناباوری به هم برخوردند. ابتدا کمی یکدیگر را سرتاپا برانداز کردند و سپس آغوش گشودند. ماچ بوسه که تمام شد یکی شان یکی دو قدم عقب رفت و نگاهی به سرتاپای طرف مقابلش انداخت. مو های سرش سفید شده بود و چند شیار چهره ی او را در نوردیده بود.

مرد دو قدم جلو گذاشت و به دوستش بار دیگر نزدیک شد و می خواست چیزی بپرسد که تلفن همراه دوست او به صدا درآمد.

ببخشید یک تماس مهم دارم. یک تماس سرنوشت ساز. یک ماهه منتظرش هستم.

مرد همان طور که باخودش حرف می زد و سر و دست تکان می داد دور و دورتر شد. مرد مقابل در گوشه ی یکی از کوچه های شهر ایستاده بود و با ناباوری به دوستی نگاه می کرد که پس از یک سال انتظار توانسته بود پیدایش کند.!!!

برگرفته از کتاب سگها هم می توانند قهر کنند(نادر عاشوردخت)

عشق

عشق از نگاه تصویر



بقیه در ادامه مطلب


ادامه نوشته

خواستن



چیزهایی که می خواهید از همین الآن متعلق به شما هستند. بدانید هنگامی که به آن ها احتیاج دارید به دستتان خواهند رسید پس اجازه بدهید تا در موقع مقرر به دستتان برسند. در موردشان نگران نشوید و بی حوصلگی نکنید. در مورد فقدان کنونی آنها فکر نکنید. به آنها چنان فکر کنید که متعلق به شما و مال شما و از هم اکنون در مالکیت شما هستند.

                                               (رابرت کالیر)
  

برف

تصاویری از برف که با حال و هوای این روزا خیلی جوره




بقیه درادامه مطلب

ادامه نوشته

حافظ


    


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبرُوست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیرد

گفتا خنک نسیمی که کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن سر آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

باران

این پست به افتخار دوست جدیدم (باران و عشقش امیده) امیدوارم همیشه خوشبخت باشن

وقتی باران می بارد تمام شاخه های درخت انار خانه ام مرواید افشان میشود



تصاویری پر احساس از باران



بقیه در ادامه مطلب
 

ادامه نوشته

حافظ



اگر آن ترک شیرزای به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان که این لولیان شوخ شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خان یغما  را
ز اشک ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روز افسون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد ذلیخا را
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارم
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

بخارا

تصاویری زیبا از بخارا



بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حافظ


   


دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

نقشی بیاد خط تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه ی محراب میزدم

هر مرغ فکر کز سرشاخ سخن بجست

بازش ز طُره ی تو به مضراب میزدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش درین باب میزدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم

ساقی بصوت این غزلم کاسه می گرفت

میگفتم این سرود و می ناب میزدم

خوش بود وقت حافظ و فال مُراد و گام

بر نام عمر و دولت احباب میزدم


عجیب  اما خلاقانه و خنده دار

تصاویری عجیب از آرایش چشم و ابرو



بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حافظ


 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بیسر وسامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما بسلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس

گفت و گوهاست درین راه که جان بگدازد

هر کسی عربده ی این که مبین آنکه مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از کوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی؟ گفتا:

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

مهندسین طبیعت

لانه هایی زیبا که توسط پرندگانی زیبا بنا شده
 من موندم اینا مهندسی معماری رو از کجا گرفتن؟؟؟





بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

طنز سیاه




درنگ
دیروز کودکی در همسایگی مان درگذشت. مادرش با گریه می گفت که کودکش از یک ماه پیش در خانه بستری بود و نتوانسته بود او را به بیمارستان برساند.
امروز همسایه ی دیگرمان از مکه برگشت و در و دیوار کوچه مان پُر از پارچه نوشته هایی شد که زیارت خانه ی خدا را به او شادباش گفته بودند.

برگرفته از کتاب سگها هم می توانند قهر کنند( نادر عاشوردخت)

قزاقستان

عکسهایی از طبیعت زیبای قزاقستان

کاش ما ایرانی ها یاد بگیریم: که ما هم طبیعتمون رو قشنگ و تمیز نگه داریم. یکی از دوستان وقتی این تصاویر رو دید گفت: کجایی ایرانی بری اونجا رو خراب کنی و جز تلی از زباله چیزی به جا نذاری. افسوس و صد افسوس از تمدن والایی که ما ایرانی ها داشتیم ولی حالا چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!






بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حافظ


 


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه ی اهرمن بسی است

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

تسبیح و خرفه لذت مستی نبخشدت

همت درین عمل طلب از میفروش کن

پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت

هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

ساقی که جامت از می صافی تهی مباد

چشم عنایتی بمن دُرد نوش کن

سرمست درقبای زرافشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

گل پسر

عکسهایی متفاوت از طبیعت و کودک


بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته