هنرمند خلاق






آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت
بازرگانی بود که به فروش روغن و عسل مشغول بود. در همسایگی او مرد فقیری زندگی می کرد که آهی در بساط نداشت و بازرگان هر روز صبح مقداری روغن و عسل برایش می فرستاد تا مصرف کند. مرد فقیر هر روز مقداری از روغن و عسل را مصرف می کرد و بقیه را در سبویی می ریخت و روی تاقچه می گذاشت. تا این که بتدریج سبو پر شد. یک روز که مرد فقیر چشمش به سبوی پر از روغن افتاد، با خودش گفت: اگر این روغن را به ده سکه بفروشم، می توانم با آن سکه ها پنج سر گوسفند بخرم. گوسفندها پس از مدتی خواهند زایید و در نتیجه پس از گذشت چند سال صاحب یک رَمه خواهم شد. آن وقت می توانم خانه و زندگی درست و حسابی برای خودم فراهم کنم و زن بگیرم. پس از آن حتماً صاحب پسری خواهم شد که نام زیبایی بر او خواهم گذاشت و چون بزرگ شد، او را خوب تربیت خواهم کرد و اگر روزی بخواهد از حرفهای من نافرمانی کند، با این عصا او را خواهم زد.
مرد فقیر از این فکر و خیالات آنچنان به هیجان آمد که عصایش را به دست گرفت و در هوا تکان داد، که ناگاه عصا به سبو خورد و شکست و روغنها روی زمین ریخت.




پادشاهی همراه با خدمتکارش در کشتی نشسته بود، خدمتکار تا کنون دریا را ندیده بود و از سختی مسافرت با کشتی آگاه نبود، هنگامی که کشتی دچار امواج شد، گریه و زاری نموده و لرزه بر اندامش افتاد، هر چه با او مهربانی کردند، آرام نگرفت، پادشاه ناراحت شد و راه چاره ای برای ساکت کردن او نداشت. دانایی در آن کشتی وجود داشت، به پادشاه گفت: من می توانم او را ساکت کنم، پادشاه گفت: این امر نهایت لطف تو به من خواهد بود.
مرد دانا دستور داد خدمتکار را بالای کشتی برده و داخل دریا انداختند، خدمتکار که شنا بلد نبود، در آب غوطه ور شده بود و دست و پا می زد، و پس از چندی از حال رفت، مأموران دست او را گرفته و او را داخل کشتی آوردند، خدمتکار به حال طبیعی خود بازگشت، اما دیگر از سر و صدا و گریه و زاری او خبری نبود و آرام در گوشه ای نشست. پادشاه شادمان شد و از مرد دانا علت این امر را پرسید، مرد دانا گفت: در ابتدا رنج غرق شدن را نچشیده بود و ارزش کشتی، که باعث سلامتی اش می شد را نمی دانست، اما هنگامی که در دریا افتاد ارزش کشتی را دانست، چرا که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
هنر تا زدن کاغذ یا اُریگامی توسط مارس فیکو
![]()
بقیه در ادامه مطلب
سه مرد با نامهای اردن امرسون، استیو اوسانیز و دنی اوسانیز دست به یک کار خارق العاده زدند. آنها که برای تمیز کردن پنجره ها با یک بیمارستان کودکان قرار داد بسته بودند. با پوشیدن لباس مرد عنکبوتی و کاپیتان آمریکایی و آویزان شدن از پنجره بیمارستان، روزانه کودکانی را که در بخش های مختلف بیمارستانی در ممفیس، تنسی بستری شده بودند را خوشحال می کنند و برای دقایقی آنها را از اینکه بیمار هستند آزاد می کنند.





http://slickzine.com
مایکل ولف عکاسی است که زندگی شخصی افراد را در یک شب از پشت پنجره ها ی محله ای که در آن زندگی می کرد، به نمایش گذاشته است. دیدن آنها خالی از لطف نیست
![]()
بقیه در ادامه مطلب
(آرتا کلونسکا) هنرمندیه که با تکه های خورد شده ی شیشه های رنگی و معمولی مجسمه هایی زیبا از حیوانات خلق کرده. باهم ببینیم
![]()
بقیه در ادامه مطلب


در زمان های قدیم در طبرسان قاضیی زندگی می کرد، به نام عباس رویانی که در تمام شهرها به علم و انصاف معروف بود. روزی مردی نزد او رفت و چنین شکایت کرد: من به دوستم صد سکه ی طلا قرض داده ام، حالا که پولم را می خواهم می گوید که چنین پولی را به او نداده ام. قاضی دستور داد تا دوست مرد شاکی را بیاورند. دوست مرد شاکی آمد. قاضی از او پرسید که چرا پولش را پس نمی دهد مرد بدهکار گفت: کدام پول؟ من پولی از او نگرفته ام. قاضی که ماجرا را چنین دید به مرد شاکی گفت که آیا شاهدی دارد. شاکی گفت که زیر دختی نشسته بودند ولی درخت که نمی تواند شهادت دهد. قاضی گفت: چرا نمی تواند.! برو زیر آن درخت دو رکعت نماز بخوان و برگرد درخت می آید و گواهی می دهد و به این ترتیب مرد شاکی از مجلس بیرون رفت تا برود و همان کارها را انجام دهد. بعد از چند دقیقه قاضی گفت: که مردم بعضی وقت ها چه قدر احمق اند و بی خود وقت آدم را می گیرند بدهکار سری تکان داد و حرف های او را تأیید کرد او خیالش راحت بود. چون می دانست درخت نمی تواند گواهی دهد قاضی چند دقیقه بعد گفت خسته شدم به نظرت هنوز نرسیده؟ مرد گفت دیگر باید رسیده باشد بعد از نیم ساعت دوستش آمد و گفت: که هر چقدر دعا و گریه و زاری کردم درخت نیامد. قاضی گفت چرا چند دقیقه پیش آمد و شهادت داد. مرد بدهکار گفت کدام درخت، درختی که اینجا نیامد. قاضی گفت که مرد جوان، پول دوستت را بده. دوستت راست می گوید چرا که وقتی از تو پرسیدم آیا او به آن درختی که در آن جا پول را به تو قرض داده رسیده است؟ گفتی دیگر باید رسیده باشد، در صورتی که باید می گفتی کدام درخت چون ادعا می کردی که دوستت دروغ می گوید. مرد بدهکار که خیلی شرمده شده بود پول دوستش را پس داد.
خلاصه شده توسط : ماهور


سِر چارلز اسپنسر چاپلین متولد 1889 یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان و همچنین آهنگساز برجستهٔ هالیود و برندهٔ جایزه اسکار است. بیشتر فیلمهای او کمدی و صامت هستند.
چاپلین در زمینه سینما بیش از ۶۵ سال فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از سالن ویکتوریا انگلستان به عنوان پسربچهای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت. وی در سال 1919 همراه با تعدادی از دوستان سینمایی خود اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد.
چاپلین یکی از محبوب ترین و بزرگترین هنرمندان قرن بیستم میلادی و تاریخ سینما است. وی در سال 1977 از دنیا رفت.
باهم قسمتی از زندگی او را می بینیم
![]()
با گروهی از بزرگان سوار کشتی شدم. ناگهان قایقی را دیدم که غرق شد و دو نفر سر نشین آن در گرداب افتادند و کمک خواستند. یکی از سرنشینان کشتی گفت: هر کس این دو نفر را نجات دهد، برای هر کدام 50 دینار می دهم. یکی از ملوانان در آب پرید و توانست یکی را نجات دهد. وقتی ملوان غریق را که نیم نفس بود وارد کشتی کرد، آن بزرگوار پرسید: چه طور شد این یکی را گرفتی و دیگری را رها کردی؟ ملوان خندید و گفت: راستش یک بار در بیابان گم شده بودم. این مرد مرا نجات داد و آن یکی را که رها کردم کسی بود که در بچگی ام مرا به شلاق گرفته بود.
تا توانی درون کس مخراش
که اندرین راه خارها باشد
کار درویش مستمند برآر
که ترا نیز کارها باشد.
![]()









دوستان، تو این پست، براتون تصاویری از لباسهای دوره ی الیزابت اول گذاشتم امیدوازم که خوشتون بیاد.

بقیه در ادامه مطلب


